نه تو می مانی، نه من، و نه اندوه، و نه هیچیک از مردم این آبادی... به حباب نگران لب این رود قسم! و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت، غصه هم خواهد رفت، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...
|
پرسه در سایه ها
|
||
|
بسمه تعالی |
تو این تبار موندنی اونکه نمی مونه منم
من ماهی رهائیم کی می دونه کجائیم
باخود وبی خبر زخود عاقل و دیوونه منم
خونه ما خونه عشق آدمهاش همخونه عشق
اونکه با عشق و خاطره میره از این خونه منم
سیروس الوند
لحظاتی که می تونست خیلی شاد و خاطره انگیز باشه از دست رفته ...
من پير سال و ماه نيم يار بيوفاست بر من چو عمر ميگذرد پير از آن شدم
حافظ
وقتی به کسی یا چیزی عادت می کنیم مدتها کنارش با آرامش زندگی می کنیم اما
عشق
نوسانی است
گاهی طوفانی و گاهی آرام
هر لحظه منتظر موقعیتی جدید و آرامشی بی نظیر ...
دیالوگ شمس العماره با اندکی تغییر
از باغ مي برند چراغاني ات كنند
تا كاج جشن هاي زمستاني ات كنند
پوشانده اند صبح تو را ابرهاي تار
تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند
يوسف به اين رها شدن از جاه دل مبند
اين بار مي برند كه زنداني ات كنند
اي گل گمان مبر به شب جشن مي روي
شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند
يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست
از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند
آب نطلبيده هميشه مراد نيست
گاهي بهانه ايست كه قربانيت كنند
(نمیدونم شاعرش چه کسی است!!!)
ای مرغ سحر، چو این شب تار - بگذاشت ز سر سیاهکاری
وز تفحه ی روح بخش اسحار - رفت از سر خفتگان خماری
بگشود گره ز زلف زر تار - محبوبه ی نیلگون عماری
یزدان به کمال شد پدیدار - واهریمن زشتخو حصاری
یاد آر ز شمع مرده، یاد آر
ای مونس یوسف اندر این بند - تعبیر عیان چو شد تو را خواب
دل پر ز شعف، لب از شکر خند – محسود عدو به کام اصحاب
رفتی بر یار خویش و پیوند - آزاد تر از نسیم و مهتاب
زان کو همه شام با تو یک چند - در آرزوی وصال احباب
اختر به سحر شمرده یاد آر
چون باغ شود دوباره خرم - ای بلبل مستمند مسکین
وز سنبل و سوری و سپرغم – آفاق نگارخانهٔ چین
گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم – تو داده ز کف زمام تمکین
زان نوگل پیش رس که در غم - ناداده به نار شوق تسکین
از سردی دی فسرده یاد آر
ای همره تیه پور عمران – بگذشت چو این سنین معدود
وان شاهد نغز بزم عرفان – بنمود چو وعد خویش مشهود
وز مذبح زر چو شد به کیوان – هر صبح شمیم عنبر و عود
زان کو به گناه قوم نادان - در حسرت روی ارض موعود
بربادیه جان سپرده ،یادآر
چون گشت زنو زمانه آباد - ای کودک دوره ی طلایی
وز طاعت بندگان خود شاد - بگرفت ز سر خدا خدایی
نه رسم ارم، نه اسم شداد - گل بست زبان ژاژخایی
زان کس که ز نوک تیغ جلاد - ماخوذ به جرم حق ستایی
تسنیم وصال خورده یادآر
___
زنده یاد علی اکبر دهخدا
من که با این آهنگش کلی صفا کردم.
پس ما قبرستان نشینان عادات و روزمرگیها را راهی به معنای زندگی هست؟
اگر مقصد پرواز است،قفس ویران بهتر.
پرستویی که مقصد را در کوچ می یابد، از ویرانی لانه اش نمی هراسد.
شهید آوینی
|
|